سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و اشعث پسر قیس را که فرزندش مرده بود چنین تعزیت فرمود : ] اشعث اگر بر پسرت اندوهگینى ، سزاوارى به خاطر پیوندى که با او دارى ، و اگر شکیبا باشى هر مصیبت را نزد خدا پاداشى است . اشعث اگر شکیبایى پیش گیرى حکم خدا بر تو رفته است و مزد دارى ، و اگر بى تابى کنى تقدیر الهى بر تو جارى است و گناهکارى . پسرت تو را شاد مى‏داشت و براى تو بلا بود و آزمایش ، و تو را اندوهگین ساخت و آن پاداش است و آمرزش . [نهج البلاغه]
رویای نیمه شب

ا نتظار 

دست کشیدم روی سرش ،چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد .توی نگاهش ،تو چشمای آبیش، می شد هم ترس مرگ را دید ، هم پشیمونی، هم انتظار.انتظار از همه کس و همه چیز. حتی از من که همه ی زندگیم را به پایش گذاشته بودم . وقتی به دنیا آمد نارس بود و بعد ها که بزرگتر شد لاغر بود و لاجون. همیشه از بچه های کوچه کتک می خورد. تا 16 17 سالگی که رفت باشگاه بدنسازی.کم کم قوی شد و اونوقت شروع کرد به زدن کسانی که همیشه او را می زدند. . کارم شده بود اینکه یا از کلانتری با ضمانت بیارمش بیرون یا برم در خونه ی کسی که کتکش زده بود تا با  التماس بتونم رضایت بگیرم . تو خونه هم با پدرش درگیر بود .   قلدربود و این برای فرخ که همه ی عمر زور گفته بود سخت بود .به منم میگفت:                                                                

-لیلا اینقدر جلوش کوتاه نیا . ولش کن بذار سرش به سنگ بخوره . بعد صداشو می برد بالا و می گفت اینقدر محبت الکی نکن ببین حالا کی دارم می گم .

یکسال پیش وقتی سینه ریزم گم شد  با فرخ .همه ی خونه رو زیرورو کردیم .درعوض تو کشوی امید یه حباب شیشه ای پیدا کردیم و فهمیدیم شیشه می کشه . فرخ قیامت به پا کرد .باهاش در گیر شد . امید حاشا کرد. ولی حاضر نشد با فرخ بره آزمایش . فرخ هم  از خونه بیرونش کرد . چند بار برگشت و به من قول داد که ترک کنه. ولی دوباره چیزی میدزدید و دوباره غیبش می زد .

 

  امشب بعد از دو ماه اومد خونه . وقتی اف افو زدم ساعت حدود 12 شب بود . فرخ خوابیده بود . از پنجره تو حیاطو نگاه کردم ،دیدمش با یه دختر اومد تو . قلبم داشت می ایستاد . نگاهی به فرخ که خوابیده بود کردم و آرام رفتم بیرون. توی راهرو بودند .امید مست بود و تلو تلو می خورد .دختره هم انگار کمی شنگول بود . زیر لب سلامی کرد . به طرفش رفتم چشمانش سرخ بود :

 -کجا؟

 با دست کوبید به سینه ام و به طرف اتاق رفت . دست دختره تو دستش بود .گفتم:

- امید بابات خون به پا می کنه ،بیا اینور . تکیه داد به دیوار .زبانش کشدار و سنگین بود .

 -وااااسه چی؟

 در حالیکه سعی می کردم آرام صحبت کنم تا صدایمان فرخ را بیدار نکند گفتم:

-این کیه آوردی؟ امید سکسکه ای کرد و گفت :

-ش شهنازه......میخوام بگیرمش.

 نگاهم را به صورت دختره دوختم . با دست موهای طلایی رنگش را از روی چشم کنار زد و مرا نگاه کرد . خط چشم پهن و بلندش ، چشمانش را به طرزی غیر طبیعی درشت نشان می داد و سایه ی تیره ی پشت چشمش نمی توانست خستگی او را بپوشاند .به نظرم چند سالی از امید بزرگتر بود .نخواستم با دختره درگیر بشم .فقط می خواستم هر دو از خونه بروند بیرون .دوباره امید را نگاه کردم و در حالی که سعی می کردم لحنم خیلی ملایم باشد گفتم:

 -تو یه فرصت دیگه بیارش . الان وقتش نیست .

 وبا دست سعی کردم دختره را به طرف در ساختمان هدایت کنم . امید صدایش را بلند کرد و گفت:

 - ولللش کن . منم تو این خونه سهم دارم . یادت که نرفته و دوباره سکسکه کرد

 -یواشتر امید .باشه .حالا برو بعد بیا .وقتی بابات نبود بیا . رو کردم به دختره و گفتم :

-بیا دختر جون. خوب موقعی نیومدی. برو دست امید و بگیرو ببر . باباش اگه بفهمه خون به پا می کنه . تو هنوز عصبانیت اونو ندیدی . امید داد زد:

- ووولش کن . اووون عصبانیت منو دیده . شهناز با بابام مثل من عصبانی می شه.

 بعد کمی جلو اومد و دست دختره رو گرفت و در حالیکه او را به دنبال خودش می کشاند گفت:

-من دددرست مثل اووون کله خرم . نترس ا ازش کم نمیارم .

 -امید یواش

 امید منو پرت کرد و دست شهنازو گرفت و برد تو . جرات اینکه دنبالش برم را نداشتم .پاهایم بی حس بودند . یک دفعه صدای نعره ی فرخ را شنیدم .نمی دانم چطور خودم را به او رساندم .چشمان فرخ از شدت عصبانیت درشت و رگ گردنش سیخ شده بود . مدام فریاد می زد :

-این کیه آوردی اینجا ؟ بهت می گم این کیه آوردی اینجا ؟فکر کردی اینجا کجاست؟

 امید که مست بود و برای حفظ تعادل دستش را به دستگیره ی در گرفته بود فریاد زد :

-ززنمه . ای ی نجام خونمه . اومدم با زنم طبقه ی بالا زندگی کنم و دوباره سکسکه کرد .

- به شما ها که هر چی گفتم برام زن بگیرین گوش ندادین خودم گرفتم .

 فرخ در حالیکه صدایش می لرزید فریاد زد :

-آخه کی به جوونی که لات است و تو کلانتری پرونده داره و بعد هم رفیق های عزیزش برای اینکه از گنده لاتی بندازنش معتادش کردند زن می ده ؟مگه مردم مغز خر خوردند که به تو زن بدن؟ امید فریاد زد :

 -  م م من معتاد نیستم .

-آره جون خودت پس با اون حباب شیشه ای نی انبون می زنی ؟

 به طرف فرخ رفتم و گفتم :

 -فرخ ولش کن .اینجور داد نزن آبروم رفت جلوی درو همسایه. فرخ به من نگاهی انداخت و گفت :

 -آبروی تو همون موقع که به جرم شرارت سر همین خیابون شلاقش زدند رفت . حالا هم بهش بگو دست این نا نجیبو بگیره از خونه ی من ببره بیرون .

 - تو حق نداری راجب شهناز.. این شکلی حرف بزنی .

-چرا حق دارم از خونه ی من برو بیرون . -تا سهممو ندین از این جا... ن..می .. رم . -تو هیچ سهمی نداری . پولمو خرج سگای خیابون بکنم از تو بهترن . بهت پول بدم بری خرج کثافت کاریت بکنب؟بری مواد بخری تا از اینکه هستی بیشتر مغزتو از دست بدی؟یا بری خرج زنای خیابونی کنی؟

 امید به طرف فرخ حمله کرد .قدش از فرخ بلند تر بود ولی هم مست بود و هم معتاد . از یکسال پیش هر بار که می دیدمش از دفعه ی قبل لاغر تر بود . فرخ مچ دست امید و گرفت و با هم درگیر شدند . امید فرخ را کوبید به ویترین پر از کریستال ولی تعادل خودش را هم از دست داد و افتاد .فرخ به طرف امید رفت و گفت :

 - دست روی من بلند می کنی بی غیرت ؟

 فریاد زدم :فرخ ولش کن . غلط کرد .امید خجالت بکش . برو از این خونه بیرون . دست این دختره رو بگیر ببرش بیرون .

 با نگاه به دنبال دختره گشتم . گوشه ی سالن نشسته بود و عصبی ناخنهایش را می جوید . گفتم:

-تو رو خدا امید و ببر بیرون .

 ناگهان با صدای فرخ به خودم آمدم .برگشتم فرخ امید را هل داد .امید به عقب اومد پایش به لبه ی مبل گیر کرد و افتاد روی میز شیشه ای وسط پذیرایی . میز خورد شد و امید بی حرکت افتاد روی تکه های شیشه . برای چند لحظه تنها صحنه ی سقوط امید به روی میز برایم تکرار می شد .با صدای جیغ شهناز به خودم آمدم .خودم را بالای سر امید رساندم و نشستم کنارش .دست کشیدم روی سرش.چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد .تو نگاهش .تو چشمای آبیش می شد هم ترس مرگ و دید هم پشیمونی هم انتظار .

 


کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط رویا 90/2/14:: 10:53 صبح     |     () نظر